|
26 - يك بانوى قهرمان
ام سليم همان ايام نوجوانى دخترى متعهد بود وقتى ابوطلحه كه هنوز مسلمان نشده بود
از او خواستگارى كرد، قاطعانه گفت : اگر مسلمان شوى ، همسر تو خواهم شد، ابو طلحه
مسلمان شد، و در راه اسلام يك فرد مفيد و متعهد گرديد، ام سليم آنگاه با او ازدواج
كرد.
خداوند پسرى به اين دو همسر مسلمان داد اين پسر بزرگ شد و به سن حوانى رسيد، در اين
سن ، بيمارى سختى گرفت ، و بسترى شد، ابوطلحه خيلى در مورد پسرش ناراحت بود،
ابوطلحه كه كشاورز بود، روزها به مزرعه خود مى رفت و شب به خانه بر مى گشت و از
جوانش احوالپرسى مى كرد و به او مهربانى مى نمود.
تا اينكه روزى ابوطلحه كه در مزرعه اش بود، جوانش از دنيا رفت ، ام سليم فورا با
پارچه اى روى او را پوشاند، و در كنار حجره اى نهاد، وقتى هوش آمد، ام سليم اصلا
وانمود نكرد كه پسرش مرده است ، ابوطلحه خواست به بالين جوانش برود، ام سليم مانع
شد و با حال خنده گفت : حالش بهتر است ، ابوطلحه خوشحال گرديد و با هم به بستر خواب
رفتند، صبح كه شد ام سليم به شوهرش ابوطلحه گفت : اگر كسى بعضى از همايگانش چيزى
به عنوان امانت به او بدهند و بعد از آن امانت را صاحبانش پس بگيرند، آن كسى كه
امانت در دست او بود، بنشيند و گريه كند چگونه آدمى است ؟
ابوطلحه گفت : چنين فردى ديوانه است .
ام سليم گفت : مواظب باش تا جزء ديوانگان قرار نگيريم ، فرزندت را كه خدا به تو و
من امانت داده بود، پس گرفت و از دنيا رفت خدا به تو صبر دهد خود را تسليم مقدرات
الهى كن ، بى تابى نكن ، و اماده كفن و غسل و دفن او باش ، گفتار ام سليم ، ابوطلحه
را آرام كرد.
(303)
ابوطلحه به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله ) آمد و جريان فرزندش و گفتار همسرش را
بيان كرد، پيامبر (صلى الله عليه وآله ) از صبر قهرمانه ام سليم تعجب كرد و براى او
دعاى خير نمود و فرمود: حمد و سپاس خداوندى را كه در امت من زنى همچون زن با
استقامت بنى اسرائيل قرار داده است و سپس عرض كرد: خدايا شب اين مرد و زنرا مبارك
گردان .
ام سليم همان شب باردار شد و پس از مدتى خداوند پسرى به او عنايت كرد كه نامش
راعبدالله گذاشتند، ام سليم او را در قنداقه پيچيد و به حضور پيامبر (صلى الله
عليهوآله ) فرستاد و تا كام او را بگيرد و برايش دعا كند، و بعد كه عبدالله بزرگ
شد، ازبهترين و خالصترين مردان انصار به شمار مى رفت و از فرزندان شايسته اى به
وجودآمد كه مردى از انصار گويد: نه فرزند از عبدالله ديدم كه همه قارى قرآنبودند.
(304)
|